امشب نمی دونم چرا یاد شبنم افتادم؟ چرا امشب همش صدای اون توی گوشمه؟ چرا امشب بغض گلومو گرفته؟ نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم! صدای یه زن خسته، یه زن تنها، یه زن اسیر، یه مادر بیچاره!
اشکهام نمی گذارند! یه زن!
خدایا تو هم صدای شبنم را شنیدی؟ خم شدن کمرش را دیدی؟
شبنم کسی بود که با وجود مخالفت های شدید خانواده اش با مردی ازدواج کرد که قبلا دو بار ازدواج کرده بود و از ازدواج اولش 2 فرزند داشت! شبنم به دردل هاش گوش می داد، اون از شکست تو زندگی های قبلیش می گفت، حالا می گفت شبنم می تونه اونو خوشبخت کنه. جور ی حرف می زد که محال بود یک زن با آن همه احساس دلش به رحم نیاید! شبنم هم راضی شد مرهم زخمهاش شه!!! می خواست کمکش کنه! جلوی خانواده اش ایستاد ! قید برادر رو زد، قبول کرد که واسه پسرش مادری کنه! و بعد با اون به شهر غریبی دور از خانواده رفت غافل از این که .................
مرده نه نامرده، انگار با خودش عهد بسته بود که همه ی زن های دور و برش را تصاحب کنه!! حربه اش شده بود درددل! پسری که مادر نداشت، دختری که به دور از پدر بود و حالا یک بهانه دیگه هم داشت زن بابا!! آره حالا شبنم زن بابا شده بود و برای فریب زن های دیگه و واسه این که ترحم زن ها ی دیگه رو به خودش جلب کنه شبنم خوب بهانه ای بود... هرچند وقت یکبار یک زن! بدون این که حتی یک لحظه فکر کنه، این زنی که داره با احساساتش بازی می کنه و فقط برای هوسهای زودگذر می خوادش یه انسانه، اگه این زن به دردلهاش گوش میده به خاطر اون احساسات زیادیه!!! که تو وجودشه! اون زن می خواد کمکش کنه!
یه چیزی می گم من؟ آخه مگه نامرد هم می فهمه؟؟
شبنم هنوز بی خبر بود ! چون او هنوز به شبنم ابراز علاقه می کرد آنقدر قشنگ برای او نقش بازی می کرد که شبنم به خود تردیدی راه نمی داد! شبنم حالا دو بچه داشت سرش آن قدر گرم بچه هایش بود که نمی دانست که با چه هیولایی زندگی می کند! هیولایی که هر سال زندگی چند زن را به بازی می گرفت و همچنان آسوده می زیست بی آن که به چیزی جز شهوت فکر کند!
از قضا دستش برای شبنم روشد! باورش سخت بود! شبنم تاب این همه خیانت نداشت! باورش نمی شد که شریک زندگیش، کسی به خاطر او جلوی خانواده اش ایستاده بود با او و فرزندانش چنین کند! آخر چطور می توانست باور کند که ............
چقدر سخت بود که فهمید زنانی هستند که با دل شکسته همسر و فرزندانش را نفرین می کنند! می ترسید که مبادا دختر معصومش تاوان هوسبازی های پدر را پس دهد.
کمرش خم شد بی آن که کسی بفهمد نمی خواست باور کند! مجبور بود همه چیز را فراموش کند! چون می دانست که راه برگشتی ندارد! واکنش خانواده را می دانست! با دو طفل معصومش چه می کرد؟
باز هم باید سوخت و ساخت!
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 9:24  توسط زن
|
ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو هرگز
او معنی عشق نمی داند راز دل خود به او مگو هرگز
باز هم درد زن بودن است درد مایه ی هوس بودن درد مظلوم واقع شدن!
دخترک قصه ی ما ساده بود فکر نمی کرد همه چیز را باور می کرد دروغ نمی گفت به دروغ شنیدن هم عادت نداشت! آدمها را نمی شناخت هنوز دوست داشتن را تجربه نکرده بود ولی با تمام سادگیش به هیچ مردی اجازه ی نگاه بد نمی داد. از این بایت همیشه به خود می بالید و همیشه مورد تحسین دیگران بود. سرنوشت به گونه ای برایش رقم خورده بود که دخترک مدتی در شهری دیگر تنها زندگی کند. از قضا در غربت مدعی عشق آمد به چشم دختر او از فرهاد نیز عاشق تر می نمود به گونه ای که دخترک می پنداشت اگر او را رد کند هر آینه جان می سپارد. عاشق دخترک بیچاره ی قصه ی ما مردی متاهل بود که می گفت همسر اولش فوت کرده و از وی دو فرزند د ارد فرزند پسر با او و همسر دومش زندگی می کند و دخترکش در شهری دیگر با عمه اش زندگی می کند. مردک قصه از مرگ دردناک همسرش می گفت از بدرفتاری همسرش با پسرش از دوری دخترش. دخترک فکر کرد می تواند کمک کند به دور از چشم مزد شماره همسرش را برداشت که با او صحبت کند بلکه رضایت داده دختر نزد پدر آید و با آنها نیز قدری مهربان باشد. ولی باز از روی سادگی دخترک مرد را از نقشه اش مطلع کرد مردک مخالفت کرد بهانه آورد چنان می شود و چنین می شود دخترک نیز پذیرفت مرد همچنان از عشقش به دختر می نالید شبها به در خانه اش می آمد تا از پنجره او را لحظه ای ببیند می گفت ندای عشق آمده و الهام شده که تو همانی هستی که همیشه به دنبالش بودم شوق زندگی بر من دمیده شده و با صد امید و آرزو دل به تو بسته ام ترانه های عاشقانه یمردک تمامی نداشت دخترک باور کرده بود که عاشقانه دوستش دارد در دوراهی مانده بود از یک طرف فکر خیانت به یک همجنس او را آزار می داد از طرفی درددل های مرد دوری از دخترش بدرفتاری همسرش با پسرش ! نمی دانست چه کند کسی نبود او را نصیحت کند مردک نیز با ابراز علاقه ی مدام قدرت فکر کردن را از او سلب کرده بود آن قدر از بدی همسر گفت که دخترک پیش خود فکر می کرد که شاید سرنوشت او این اسنت که ناجی جان این سه تن باشد از طرفی نیز فکر می کرد با ازدواج با مردک قدری از مشکلات او و همسرش بکاهد. دختر به پدر رساند و برای فرزندان مادری کند تصمیم گرفت خود نیز هرگز صاحب فرزند نشود که مباد تبعیضی میان فرزندان نهد. با این افکار دخترک تسلیم مردک شد و با لحظات عاشقانه را دیوانه وار تجربه کرد. دیری نپایید که مرد متوجه شد رقیبانی دارد از ترس از دست دادن دختر ک به قول انگلیسی ها گلش را چید!چندی بعد دختر مجبور شد او را ترک کند مردک دیگر سراغ او را نمی گرفت دخترک بدون آن که راز دل با کسی گوید منتظر آمدن مردش شد. یکسال و نیم گذشت دخترک قدری به مردک شک کرده بود وعده های دروغین امروز و فردا کردن ها برخورد سرد مردک همه و همه او را واداشت به پرس و جو با خواهر مردک تماس گرفت خواهر آن سوی خط راحت از مردک گفت پرسید تو کدام یکی از همسرانش هستی؟ گولش را نخور او همسر اولش را طلاق داد این همسر سومش است هزار بار دیگر ازدواج کند باز هم طلاق می دهد. دختر داشت دیوانه می شد همسرش زنده بود دخترش زیر دست ناپدری بود فهمید که او هر روز عاشق می شود .....
مدام زمزمه می کرد خدایا به عقوبت کدامین گناه؟ دخترک تصمیم به انتقام خود و همدردانش گرفته آن هم با دست خالی و بدون آن که در زمین پشتیبانی داشته باشد
در شور و شهوتی گناه آلود کیست که سزاوار ملامت است؟ زنی که با شنیدن لابه و زاری هایش می لغزد یا مردی که به زانو در می آید و لابه و زاری می کند؟
به راستی کدامیک سزاوار ملامتند زنی که می خواهد برای دو کودک مادری کند یا مردی که بی مادری فرزندانش را بهانه هوس هایش می سازد؟
کدامیک سزاوار ملامتند؟
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:18  توسط زن
|
نه نه نه
اين هزار مرتبه گفتم نه
ديگر توان نمانده توانايي
در بند بند من
از تاب رفته است
شب با تمام وحشت
خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
تكرار مي كند
گفتي
اميدهاست
در نا اميد بودن من
اما
اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
اين ابر تيره را سر باريدن
انسان به جاي آب
هرم سراب سوخته مي نوشد
گلهاي نو شكفته
اين لاله هاي سرخ
گل نيست
خون رسته ز خاك است
باور كن اعتماد
از قلبهاي كال
بار رحيل بسته
و مهرباني ما را
خشم و تنفر افزون
از ياد برده است
باورنمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 11:53  توسط زن
|
پنداشتي
چون كوه خاموش دمسردم ؟
بي درد سنگ ساكت بي دردم ؟
ني
قله ام
بلندترين
قله غرور
اينك درون سينه من التهاب هاست
هرگز گمان مبر
شد خاطرات تلخ فراموشم
هرچند
نستوه كوه ساكت و سردم ليك
آتشفشان مرده خاموشم
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 11:29  توسط زن
|
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو
بگذارم و در خواب روم
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 0:40  توسط زن
|